تبليغاتX
شناخت ادبیات
این وبلاگ برای به اشتراک گذاشتن مطالب با دیگران و استفاده از نظرات آنها ساخته شده است.
 فایدۀ أدبیات و خواندن آن

فایدۀ أدبیات و خواندن آن


هر فردی برای انجام امور یا رفع مشکلاتی موجود درطول زندگی خود از ادبیات به نوعی بهره می برد. بنابر این ادبیات ابزاری است که ارتباط ما با دنیای بیرون را بر قرار می سازد و در ابعاد انسانی و در قالبی منطقی ، این مواد و ابزار شخصیت انسان را ساخته و به آن شکل می دهد. حال در این مقاله سعی بر آن است تا با بررسی فواید،کاربرد ها و وظایف ادبیات به ضرورت آفرینش و خواندن آثار ادبی بیشتر توجه کرده و از آن در زندگی خود بهتر و بیشتر بهره ببریم.

 

     ادبیات که مکتوب شده فرهنگ ،اندیشه،عواطف و احساسات بشری است،با مطالعه آثار ادبی می توان گفت که در واقع خواننده با یک ذهن و حافظه انسانی ارتباط بر قرار می کند و در بسیاری مواقع می تواند خصوصیات انسانی و شخصیت خود را در آنها بیابد.گاهی مواقع مطالعه آثار ادبی می تواند زمینه ای را برای خواننده فراهم آورد تا خود نیز اثری تازه بیافریند و ذوق و استعداد،فکر و اندیشه،عاطفه و احساس خود را در قالب ادبی پیاده کند. بسیاری از آثار ادبی شرح تاریخ گذشتگان است و از این جهت که تاریخ مداوما" در حال تکرار است پس مطالعه این گونه آثار، هم درس عبرت زندگی و همچنین خط مشی است برای آینده انسان ها.

 

     ادبیات کار کرد های مختلفی می تواند هم برای فرد هم در سطح وسیع تر برای اجتماع داشته باشد. هر فرد بنا به نیاز خود از نوعی از آثار ادبی استفاده می کند. برای مثال برای  تلطیف احساسات و عواطف خود از اشعار بهره می گیرد یا برای اطلاع از شرح تاریخی یک واقعه از نمایشنامه یا داستان بهره می گیرد. با توجه به گسترش و پیشرفت رسانه ها و وسائل ارتباط جمعی در جوامع امروز بشری آفرینش گران ادبی مسائل و مشکلات روز را با درون مایه هایی از قبیل محیط زیست، حقوق بشر و سایر مسائل، دستمایه آثار خود می کنند و با مطالعه این آثار ملت ها از جهت موضوع و نوع مسئله به هم نزدیک شده وبه هم دردی و هم فکری با یکدیگر از سراسر جهان می پردازند.

 

     همانطور که عنوان شد گسترش رسانه ها و اینترت هم اکنون باعث رشد و پیشرفت در تسریع نشرآثار ادبی در سطح جهانی شده و از این جهت می توان با مطالعه آثار ادبی مختلف از شباهت ها و تفاوت های فرهنگ هر جامعه مطلع شد و هر یک را با دیگری مقایسه کرد. بدین ترتیب هر فردی می تواند بی هیچ هزینه ای هم آثار ادبی خود را انتشار دهد و از نظرات خوانندگان استفاده مفید کند و هم از جدید ترین آثار ادبی سایر نویسندگان یا شاعران بهره گیرد. با این وجود باز هم نیاز به مطالعه متون ادبی احساس می شود زیرا آنچه در بسیاری مواقع در منابعی مانند سایت ها و وبلاگ های اینترنتی دیده می شود، ادبیات های لحظه ای بدور از فکر عمیق و ذوق و خلاقیت هنری است. عدم نظارت به نوعی که باید و شاید بر آنچه به عنوان اثر ادبی خلق می شود و بی محتوا بودن بسیاری از آثار، آنها را غیر قابل اعتماد کرده است و این موضوع باعث نگرانی بسیاری نویسندگان و شاعران برجسته کشور شده است. بنابراین رسانه های تصویری و اینترنت می تواند مکمل متون چاپ شده ادبی باشد ولی به هیچ وجه نمی تواند جانشین آن گردد.

 

     نیاز به مطالعه همین طور خلق و آفرینش اثرادبی همیشه احساس می شود و این برای هر انسانی یک ضرورت است .یکی از اصلی ترین اهداف خلق آثار ادبی بیان احساسات و عواطف درونی است و این عواطف و احساسات مانند غم و شادی،عشق و نفرت، بر طبق شواهد در طول تاریخ غیر قابل تغییر بوده و خواهد بود ولی برای خلق یک اثر ادبی باید توجه نمود که به نوعی این کار انجام شود که پایندگی و ماندگاری داشته باشد. بنابراین هر فردی این نیاز را در خود می بیند که با خلق یا خواندن آثار ادبی پل ارتباطی بین احساسات خود و ذوق و احساسی که در اثرادبی وجود دارد برقرار سازد.

 

     برای جمع بندی می توان گفت هر فردی برای تکوین و تکمیل شخصیت خود نیاز به ادبیات و مطالعه آن دارد زیرا انسان موجودی اجتماعی است و برای اینکه در جامعه مورد قبول واقع شده و به او احترام گذاشته شود پیوسته سعی دارد تا شخصیت خود را ارتقا دهد. انسان در هر سطح علمی که باشد چه دکتر چه مهندس چه آموزگار نیاز به مطالعه ادبیات دارد تا بتواند شناختی از فرهنگ،تاریخ، عواطف،احساسات و ذوق شاعران،نویسندگان و به طور کلی جامعه خود داشته باشد و آنچه آموخته را به دیگران نیز منتقل کند.

 

منابع:

 

http://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1204361915_literature_p1.php/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA

http://www.hijarkhonj.com/newsDetails.aspx?id=8730

http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=13995

http://www.ensani.ir/fa/content/87560/default.aspx

http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=27325

http://www.hijarkhonj.com/newsDetails.aspx?id=8730

 

|+| نوشته شده توسط shivakh در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390  |
 رمی جمرات یا نفس اماره

 

رَمی



تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميانآن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود درمنتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگرنمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هايسيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد وبگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري اورا بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود،درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كهفقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرزندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد وبا شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اشديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكاننداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، درهميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستونهفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند

نه، اگر اين بازوي كشيده وقشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش رابهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج ، يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبششده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، باجان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانستصورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپردبه جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌يبرگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود،ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كهوقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد وپيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود،به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد واو چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز وبيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختنگل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابشمي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشتاين‌جوريه؟»

«
براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده

و حالا هنوزهم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانكمي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد،دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستشدارم

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌يموي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دخترافتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتيشيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش بهعقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي ازاتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوختهآمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانستبه آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يككشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«
جايآبله‌ش ناصاف بود

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اينفكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اينداستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالترا يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تابمي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيدهبود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خودمي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كهحالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوششوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاشلحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كممتوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌يآن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست بهستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار ازكف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكيمي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و اومي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواستلااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيزبرداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كهبوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها بهصورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايانگرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بيآن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزهپيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همهحالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موجكش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمعكند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارديا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا ماندهاست.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعتكنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول بهآرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرمكرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌هاباشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيارتقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دورمي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد وسر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

يادميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ بهاندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌هارا جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپبرگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آبشده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دستو پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست ازآدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومياعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و بادست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را درنظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكرمي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود،پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايستكاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد،و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستونفقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواستمديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستونگل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بودكه كسي نمي‌توانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آنلب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاهديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازهداشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان « مجسمانه » بازي كند.

يك نفرمي‌گفت: «ماماما ، چه چه چه ، مجسمانه !» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد وبعد مي‌گفت: « درحالت ميوه چيدن

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوهچيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«
ماماما، چه چه چه ، مجسمانه » ودختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود،گفت: « درحالت نگاه كردن به خورشيد

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعاً خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتّی اگر بسته بود، مي‌زد. اماتنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، وحالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازاتگوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش باباد مي‌رقصيد.

او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكلنگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدشبين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخابمي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، بااحترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد وبگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌يزنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهياز خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كهمي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌های ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خودرا رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود،نسيم را روي گردنش احساس كرد. موج سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي ازسنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوری زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكری به حال آنحوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و درحوله‌ی حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي ازدور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد،رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركتدرآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستونسخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زنسربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: « خواهر جان، منجانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌های خيسبخوابم

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد وعاقبت درست روبروی او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد ورفت.

ارديبهشت 1364

 

 

رمی جمرات یا نفس اماره

 

نقدی بر داستان رمی

 

     د

 

رَمی



تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميانآن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود درمنتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگرنمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هايسيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد وبگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري اورا بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود،درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كهفقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرزندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد وبا شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اشديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكاننداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، درهميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستونهفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند

نه، اگر اين بازوي كشيده وقشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش رابهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج ، يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبششده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، باجان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانستصورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپردبه جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌يبرگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود،ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كهوقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد وپيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود،به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد واو چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز وبيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختنگل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابشمي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشتاين‌جوريه؟»

«
براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده

و حالا هنوزهم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانكمي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد،دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستشدارم

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌يموي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دخترافتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتيشيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش بهعقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي ازاتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوختهآمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانستبه آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يككشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«
جايآبله‌ش ناصاف بود

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اينفكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اينداستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالترا يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تابمي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيدهبود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خودمي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كهحالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوششوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاشلحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كممتوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌يآن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست بهستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار ازكف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكيمي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و اومي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواستلااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيزبرداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كهبوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها بهصورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايانگرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بيآن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزهپيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همهحالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موجكش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمعكند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارديا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا ماندهاست.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعتكنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول بهآرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرمكرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌هاباشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيارتقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دورمي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد وسر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

يادميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ بهاندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌هارا جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپبرگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آبشده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دستو پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست ازآدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومياعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و بادست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را درنظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكرمي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود،پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايستكاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد،و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستونفقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواستمديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستونگل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بودكه كسي نمي‌توانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آنلب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاهديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازهداشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان « مجسمانه » بازي كند.

يك نفرمي‌گفت: «ماماما ، چه چه چه ، مجسمانه !» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد وبعد مي‌گفت: « درحالت ميوه چيدن

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوهچيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«
ماماما، چه چه چه ، مجسمانه » ودختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود،گفت: « درحالت نگاه كردن به خورشيد

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعاً خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتّی اگر بسته بود، مي‌زد. اماتنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، وحالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازاتگوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش باباد مي‌رقصيد.

او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكلنگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدشبين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخابمي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، بااحترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد وبگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌يزنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهياز خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كهمي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌های ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خودرا رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود،نسيم را روي گردنش احساس كرد. موج سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي ازسنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوری زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكری به حال آنحوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و درحوله‌ی حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي ازدور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد،رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركتدرآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستونسخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زنسربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: « خواهر جان، منجانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌های خيسبخوابم

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد وعاقبت درست روبروی او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد ورفت.

ارديبهشت 1364

 

 

رمی جمرات یا نفس اماره

 

نقدی بر داستان رمی

 

     داستان رمی تنشی است از سطحی نگری انسانها نسبت به آداب و سنن و مسالک مذهبی خود. یکی از مناسک واجب حج در دیانت اسلام رمی جمرات است که مسلمانان با پرتاب سنگ به سمت جمرات ،شیطان را از بین می برند ولی بسیاری از آنان مفهوم این کار خود را نمی دانند وهمیشه در پی لعنت و نابودی شیطان در اطراف خود هستند.در ذهن خود از شیطان جانوری ساخته اند که باید آن را نابود کرد. ولی شیطان در درون انسان هاست. همان نفس اماره است که باید پیش از هر کاری آن را نابود ساخت.

     در قسمت اول داستان تضاد بین چپ و راست به چشم می خورد به این شکل که سمت راست سمتی بود که خیل عظیم جمعیت خشمگینانه به سوی جمرات می رفتند تا سنگ های خود را به آن بزنند و مرد نیز بدان سمت هدایت می شد و این خلاف جهتی بود که او می خواست برود. او می خواست به سمت چپ برود زیرا در آن سو بازوی صاف و کشیده و سیاه زنی را از زیر حوله سفیدش دیده بود و این او را وسوسه کرده بود. این قسمت نشان می دهد که مرد هیچ توجهی به مناسکی که برای انجام آن به حج رفته بود نداشت و می خواست تنها از نفس اماره خود پیروی کند.آنقدر این نفس بر او مسلط شده بود که حتی ترسی از شوهر آن زن که در کنارش ایستاده بود نداشت و می خواست خود را با او قرینه سازد.

     در قسمت بعدی داستان گفته شده که آن مرد از گذشته به خوبی به ذهن خود سپرده بود كه: "شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند." اما در این قسمت تضادی که دیده می شود عمل مرد درست بر خلاف آن چیزی است که آموخته بوده .او فقط این جمله را به خاطر سپرده بود ولی تا بحال فکر نکرده بود که به راستی معنی واقعی آن چیست؟ او سنگ ها را جمع کرده بود تا علاوه بر درون در نماد هم شیطان را نابود کند ولی آیا ابتدا از درون او را نابود کرده بود؟ خیر او فقط در ظاهر این کار را می خواست نشان دهد ولی همان طور که خود گفته بود نیروی دیگری (بازوی صاف و سیاه آن زن) باعث شده بود حتی این کار را نیز انجام ندهد. پس این شیطان در درون او وجود داشت  و او را به سویی دیگر می کشاند.

     در قسمت بعد در داستان می خوانیم که آن مرد در کودکی هم تجربه ای نظیر این داشته است؛ یعنی این حالات او ریشه در کودکی او داشته است. زمانی که در کودکی خواهرش برای گلسازی به خانه دوستش می رفت و او را نیز با خود می برد و مدت ها باید در گوشه ای از اتاق با گرمایی که از اتو های گلسازی او را اذیت می کرد انتظار می کشید آن اتفاق افتاد.وقتی دوست خواهرش او را نوازش کرد نگاه او به بازوی سفیدش افتاد و اتویی را برداشته و روی بازوی او گذاشت. او بهانه آورد که خواسته جای آبله روی بازوی او را صاف کند ولی در حقیقت خود نیز علت این کارش را نمی دانست ولی به هر حال از کودکی این شیطان درونی یا نفس اماره در درون او غالب بوده است.

     در قسمت دیگری از داستان کشمکش فطرت خوب و بد در درون مرد دیده می شود. تا روحانیت وجود او را فرا می گیرد لحظه ای با به یاد آوردن بازوی آن زن همیشه چیز را فراموش می کند.دوباره می خواهد خلاف مسیری که جمعیت به آن سو می روند به سوی زن برود.او با خود می گفت: "مِن شَر الوسواسِالخناس."ولی باز انگار دوباره به سویی دیگر کشیده می شد. شاید این عقده ای بود که در کودکی از نداشتن اجازه بازی با دختر ها در او به وجود آمده بود یا شاید...

     در قسمتی دیگر از داستان اشاره شده که سرانجام آن زن ناپدید می گردد و مرد که می خواست به هر طریق که شده آن فکر پلید خود را عملی سازد، زنی را از میان جمعیت انتخاب کرد و به گفته خود از روی احترام و تقدس سرخی گونه او را بوسید. در اینجا تضاد میان تقدس و غریزه نشان داده می شود. آیا می شود بوسه بر گونه زنی در میان جمعیت که برای مناسک دینی آمده بود را از روی احترام و تقدس دانست؟ این نیز همان نفس اماره است که بر فطرت نیک مرد چیره گشته است. سرانجام آن زن نیز که فقط به نیت انجام مراسم مذهبی آمده بود و هیچ چیز او را از هدفش باز نمی داشت، تمام سنگ هایی را که برای پرتاب به جمرات آورده بود به سمت آن مرد پرتاب کرد، به سمت مردی که حال تمام وجودش شیطانی شده بود.این قسمت از داستان نیز تضادی بود میان فطرت پاک زن و فطرت بد مرد.

     این داستان سراسر کشاکشی بود میان نفس اماره انسان ها یا همان شیطان درونیشان و فطرت پاک آنها. در شرایط عادی همه انسان ها مشغول به کار و گذران زندگی خود هستند. همه انسان ها به نوعی عبادت می کنند و خدای خود را می پرستند. مراسم مذهبی خود را انجام می دهند و آنچه از کودکی آموخته اند انجام میدهند. تا به اینجا همه مانند هم عمل می کنند ولی داستان زمانی متفاوت می شود که نفس اماره انسانها آنها را به سمت و سویی دیگر هدایت کند و اینجاست که آزمایش  وامتحانات زندگی شروع شده و ماهیت حقیقی انسانها به خود آنها ثابت می شود.در اینجاست که انسان اختیار انتخاب دارد که به کدام سمت برود. کدام راه را انتخاب کند نفس اماره یا نفس لوامه؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط shivakh در دوشنبه دهم مرداد 1390  |
 جوانی،رنگین کمانی از آفتاب و باران

 

 

 

آري بهار همين است

گاهي باران

كمانچه‌ي رنگين‌اش را بر‌مي‌دارد

براي آفتاب مي‌زند

و آفتاب

دامن‌اش را جمع مي‌كند

با زانوان لخت‌اش

به رقص مي‌آيد

 

گاهي درخت چنان سبز مي‌شود

كه تو بي‌خود از خود پرواز مي‌كني

گاهي اما

            چنان آشفته

كه تو چون برگي مي‌چرخي و

فرومي‌افتي

  

گاهي فاخته سراغ از چيزي مي‌گيرد

كه هرگز نبوده

                   هرگز نخواهد بود

گاهي اما

زير تاقيِ ايمن ايواني

با سكوت‌اش چنان از چيزي نگهباني مي‌كند

كه انگار

همه

همان بوده‌است

 

گاهي ستاره‌اي

                  از دور

به چشمكي

              برايت

شادي كوچكي مي‌فرستد و

                               گاه

ماه

مي‌گيرد

  

گاهي انگار در نسيمي

هرچه از دست مي‌رود

گاهي انگار در سايه‌اي

هرچه‌اي مي‌ماند

بر تكه‌ي خرد زميني

 

گاهي ...

            آري  بهار همين است

كه مي‌بيني

 

 

جوانی،رنگین کمانی از آفتاب و باران

 

نقدی بر شعر"آری بهار همین است"

 

     آری بهار همین است؛آری جوانی همین است. این شعر به گونه ای زیبا با توصیف ویژگی های بهار زندگی آدمی را در فصل جوانی با  تمام پستی و بلندی هایش نشان می دهد. ذهنیتی که هر کس از بهار دارد سبزی،طراوت همراه با هوایی معتدل و دل انگیز است در صورتیکه اگر بیشتر دقت شود در این فصل گاهی هوا آفتابی است،گاهی ابری و گاهی هم بارانی. گاهی سبزی برگ ها آنقدر زیباست که گویی پرواز آنها را نوید می دهد و گاهی با وزش باد شدیدی سقوط آنها روی زمین را می بینی. پس این تنش همان تنشی است که در جوانی انسان ها نیز به پشم می خورد ، گاهی شادی،گاهی غم؛گاهی شکست، گاهی پیروزی و گاهی داشتن و گاهی نداشتن.

     در ابتدای شعر یا از همان بند اول میتوان چکیده و نتیجه نهایی از کل شعر را مشاهده کرد. در این بند تضاد بین آفتاب و باران در فصل بهار نشان از آرامش وسختی در دوره جوانی است. با وجود تضاد، آنچه در نهایت دیده می شود نتیجه مثبت و سازشی است که بین آفتاب و باران در فصل بهاریا همان شادی و آرامش و سختی و مشکلات در زندگی بر قرار می شود. از سازش آفتاب و باران، رنگین کمان ایجاد می شود و از سازش خوشی و آرامش زندگی با سختی ها و مشکلات، پیروزی حاصل می شود.

     دراینجا شاعر، تضاد پرواز و فرود را به میان می آورد؛ رو به خواننده می کند و همانند عنوان شعر خود می گوید دوره جوانی زندگی همین است روزی چون برگ سبز درخت آنقدر از موقعیت عالی و پیروزی خود در کاری خوشحالیم که خود را در اوج می بینیم و گاهی اتفاقات بد زندگی آنقدر ما را آشفته و پریشان می کند که همانند برگی از شاخه جدا شده  و به زمین سقوط می کنیم.پس زندگی سراسر،پر ازپستی و بلندی است.

 

     در بند سوم سخن از تضاد گفتن و سکوت و بودن و نبودن چیزی در زندگی آمده است. همانند فاخته ای که گاهی سراغ چیزی را می گیرد که هیچوقت نبوده و نخواهد بود و گاهی هم چنان رفتار می کند که انگار آن چیز را داشته، جوان نیز با ذهن ،طرز تفکر، امیال و خواسته های خود می تواند به گونه ای زندگی کند که با وجود داشتن همه چیز،حریص ترین انسان باشد و خود را فقیر ترین انسان دنیا بداند و گاهی هم با داشتن کمترین امکانات، غنی ترین انسان باشد و خود را ثروتمند ترین انسان دنیا بداند .

 

     در بند چهارم شدت سختی های زندگی در دوره جوانی نمایان می شود. گاهی آنقدر اتفاقات خوش زندگی کم است که با کوچکترین اتفاق خوب لبخند به لب انسان می آید و خوشحالی حاصل می شود و گاه ممکن است موقعیت همان اتفاق کوچک هم از بین برود پس باید از هر موقعیت در زندگی استفاده مفید کرد . باید در حال بهترین زندگی را فراهم کرد بدون افسوس گذشته و ترس از آینده ،زیرا ممکن است دیگر امکان آن نباشد.اتفاقات زندگی غیر قابل پیش بینی است.

 

     در بند آخر تضاد از بین رفتن و ماندن دیده می شود. نشان می دهد که همیشه همه چیز آن طور که انتظار می رود پیش نمی رود. گاهی نسیمی که با آرامش می وزد ممکن است تند شده و همه چیز را از بین ببرد و گاه در تاریکی که آفتاب نمی وزد همه چیز سالم و تازه بماند. انسان صلاح کار خدا را نمی داند.گاهی آن چیزی که در ظاهر به نفع ماست و تلاش می کنیم تا آن را بدست آوریم ممکن است به ضرر ما باشد و گاهی آن چیزی که همیشه از آن فرار می کنیم و می ترسیم، سبب پیروزی و آرامش ما خواهد شد.

     برای جمع بندی مطلب در آخر می توان گفت بهار با آنکه از میان فصول بهترین فصل و دوره طراوات و تازگی ، آفتاب و آب و هوای معتدل و نسیم بهاری است ، آن هم ممکن است همراه با باد، ابر ، ماه گرفتگی ، باران وسقوط برگ درختان باشد. در نهایت این سازش همه این صفات با هم است که بهار را بهار می کند. این دوره کوتاه است ، می گذرد و باید قدر آن را دانست.تا فرود نباشد طعم شیرین فراز احساس نمی شود.به طور کلی زندگی انسان هم همین است.

|+| نوشته شده توسط shivakh در دوشنبه دهم مرداد 1390  |
 أدبیات را چگونه باید شناخت ؟

 


 

 

مقدمه

      ادبیات جلوه گاه فرهنگ،تجربه،اندیشه ،آرمان و روحیات یک جامعه است. عبدالحسین زرین کوب در تعریف ادبیات می گوید: "ادبیات، عبارت‌ است از آن گونه سخنانی که از حدّ سخنان عادی، برتر و والاتر بوده است و مردم، آن سخنان را در میان خود، ضبط و نقل کرده‌اند و از خواندن و شنیدن آنها دگرگونه گشته و احساس غم و شادی یا لذّت و اَلَم کرده‌اند".

 

 

اهداف خواندن أدبیات

 

     حال باید دید هدف خواندن ادبیات چیست؟ با دیدن تاثیرات عمیق آثار ارزشمند ادبی در جامعه می توان هدف از خواندن ادبیات را ترویج ارزش های اجتماعی و انسانی ،آشنایی با روش های زندگی بهتر،تلاش برای کمال و پیشرقت، درک زیبایی و جنبه هنری ادبیات ،و رسیدن به سایر ارزش های والای انسانی دانست.

 

روش های خواندن أدبیات

 

     برای خواندن ادبیات میتوان از دو روش صامت خوانی یا خواندن با صدا استفاده نمود. در روش اول، صامت خوانی به سه نوع تقسیم می شود. نوع اول خواندن تجسمی نام دارد که با هدف درک عمیق تر و تحریک حس کنجکاوی در مطالعه انجام می شود.برای رسیدن به این هدف لازم است قبل از مطالعه سوالاتی از متن انتخاب شود. در نوع دوم که خواندن انتقادی نام دارد خواننده به تجزیه و تحلیل جوانب مختلف و برقراری ارتباط بین مطالب می پردازد و در انتها، مطلب به قضاوت گذاشته می شود. در نوع سوم که همان خواندن التذاذی است تلاش برای درک زیبایی ها و پرورش حس زیبایی شناسی و ذوق ادبی صورت می گیرد.زیبایی هایی که خواننده به دنبال آنهاست عبارتند از: تشبیهات ،ضرب المثل ها، وزن و قافیه و ...

 

    روش های شناخت در علوم تجربی ، فلسفه ، و عرفان

     در علوم تجربی شناخت با شیوه های دقیق آزمایش و مشاهده حاصل می شود.در علوم تجربی ذوق و سلیقه جایی ندارد و همه چیز بر پایه علم و منطق بنا می شود. بر خلاف علوم تجربی، فلسفه به مسائل کلی می پردازد. این نوع شناخت فلسفی و منطقی شبیه قسمتی از شناخت هنری است که با تجزیه و تحلیل عقلانی به درک هنر نائل می شود و واکنش انتقادی نامیده می شود . ( فرای ،1363)و اما  در عرفان برخلاف علوم تجربی و فلسفه، متکی بر تجربه ی درونی و شخصی افراد است. عرفان مالامال از تجربه های درونی عارفان است. تجربه هایی که هیچ کس به جز خود شخص عارف در آن شرکت نمی کند. زبانی هم برای بیان و توصیف این دریافت های عرفانی شناخته نشده است (سروش ،1375) در شناخت عرفان هدف اصلی شناسایی خود،جهان و خداست.

 

 

روش های مناسب شناخت أدبیات

 

     هر شخصی با توجه به اهداف و معیار های گوناگون خود در زندگی به شناسایی ادبیات می پردازد زیرا هر شخصی عقل و اراده دارد.همچنین به علت اینکه در ادبیات هنر نیز دخیل است پس ذوق و سلیقه شخصی هر فرد نیز در شناخت او از یک اثر ادبی تاثیر گذار است. آثار ادبی گوناگونی که هم اکنون موجود است همه بر گرفته از ذهن خلاق نویسندگان وشاعران با ذوق و سلیقه ایست که به گونه ای هنری به خلق آثار خود پرداخته اند و حال این خواننده است که بنا به ذوق و سلیقه خود به نوعی از آثار ادبی ارتباط نزدیک پیدا کرده و آن را بهتر می شناسد و ممکن است به نوعی از آثار بی علاقه بوده و سعی در شناخت آن نکند.

 

جایگاه ذوق و سلیقه ی شخصی در شناخت ادبیات

     هر شخصی با توجه به اهداف و معیار های گوناگون خود در زندگی به شناسایی ادبیات می پردازد زیرا هر شخصی عقل و اراده ای دارد.همچنین به علت اینکه در ادبیات هنر نیز دخیل است پس ذوق و سلیقه شخصی هر فرد نیز در شناخت او از یک اثر ادبی تاثیر گذار است. آثار ادبی گوناگونی که هم اکنون موجود است همه بر گرفته از ذهن خلاق نویسندگان وشاعران با ذوق و سلیقه ایست که به گونه ای هنری به خلق آثار خود پرداخته اند و حال این خواننده است که بنا به ذوق و سلیقه خود با نوعی از آثار ادبی ارتباط نزدیک پیدا کرده و آن را بهتر می شناسد و ممکن است به نوعی از آثار بی علاقه بوده و سعی در شناخت آن نکند.

 

                                                                                                               نتیجه گیری

     ادبیات، به خاطر بیان و ترویج ارزش‌های اجتماعی و انسانی، برای کلّ جامعه بشری، مفید بوده است، به طوری که می توان گفت رسالت ادبیات از طریق آموزش ،نقد و اصلاحگری و مهرورزی، دید انسانها نسبت به خود و جهان پیرامون خود را وسعت داده و با نشان دادن تاریخ گذشتگان آنها و پند آموزی،را ه را برای زندگی بهتر انسان ها در آینده هموار کرده است.

 

 

 

 

 

 

منابع:

 

آشنایی با نقد ادبی، عبد الحسین زرّین‌کوب، تهران: سخن، 1374، ص25

عبادی، مرضیه (1390) انواع خواندن در ابتدایی.  http://zabanshenasyfarsi.blogfa.com/post-33.aspx {بازیابی شده در تاریخ 18 تیر 1390}

فرای ، نورتوپ ( تخیل فرهیخته). مترجم سعید ارباب شیرانی. 1363. چاپ دوم.

سروش ، عبدالکریم ( علم چیست فلسفه چیست). 1375.چاپ اول.

 

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA+%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F&SSOReturnPage=Check&Rand=0

 

http://hawzah.org/FA/MagArt.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=6461&MagazineArticleID=73477

 

 

|+| نوشته شده توسط shivakh در دوشنبه دهم مرداد 1390  |
 درخت و دختر

تهمینه حدادی

 

آن روزهمۀ مردم دنيا ديدند كه كلاغ‌ها دارند فرار می‌كنند. آنها از رویپشت‌بام و درخت‌ها می‌پريدند و دنبال هم پر می‌زدند.

آنها آن روز راز بزرگ خانواده ما را فهميده بودند.

مامان و مامان‌بزرگ با شاخه‌های كنده شده درخت سيب افتادند دنبال كلاغ‌ها. سال‌ها بود كه همه اهالی شهر می‌دانستند كه آن انتها خانه‌ای هست و آن خانه سال‌هایسال است كه سه عضو دارد؛ يك مامان‌بزرگ، يك مامان و يك دختر.

صدای قارقار كلاغ‌ها دنيا را گرفته بود. آنها داشتند راز بزرگی را فرياد می‌زدندو ما سه نفر می‌ترسيديم. آنها تنها سيب دنيا را دزديده بودند.

جايی كه خانه ما بود، از شهرها و جمعيت‌ها خيلی‌خيلی دور بود و در آن خانه تنهادرخت سيب دنيا وجود داشت. آن درخت هر بيست سال يك سيب مي‌داد ؛ حالا كلاغ‌ها،كلاغ‌هايی كه سال‌ها لابه‌لای شاخه‌ها قايم شده بودند، خيلی راحت سيب را برده بودندو ما نبايد می‌گذاشتيم آن سيب ديده شود. ما به همه گفته بوديم كه درخت سيب خانه ماخشك شده است.

مامان‌بزرگ می‌گفت: ما موظفيم هميشه از درخت نگهداری كنيم و من هم بی‌دليلپذيرفته بودم.

صبح‌ها مي‌رفتم مدرسه و عصرها چند ساعت مراقب درخت بودم ، به كسی نمي‌گفتم كهدرخت سيب ما همچنان سبز است. خيلی‌ها هم فراموش كرده بودند كه روزی چيزی به نامدرخت سيب وجود داشته است.

پانزدهسال اول نمي‌دانستم كه اين كارها يعنی چه. حتي بعد از يكی دو بار كنجكاوی كه: مامان چرا من بابا ندارم و بابابزرگ كجاست؟ قانع شده بودم زندگی ما همين‌طور است. اما بعد فهميدم كه سال‌های زيادی است كه در خانه ما هميشه يك مامان‌بزرگ، يك مامانو يك دختر زندگی می‌كنند و هر بار فراموش می‌كنند كه چه روند عجيبی دارد زندگیما!

خانه ما خيلی دور افتاده بود؛ جايی كه ديده نشويم. جايی كه حرف‌های مردم رانشنويم. زندگی‌مان خيلی‌خيلی معمولی بود.

مامان سيب‌های شمعی درست می‌كرد ؛ مامان‌بزرگ شال‌هايی می‌بافت كه رويشان سيبداشت. مامان آنها را می‌برد شهر و می‌فروخت.

ما شبيه ديگران هرشب دور هم غذا می‌خورديم ؛ بعضی روزها برای گردش راهمی‌افتاديم اين‌ور و آن‌ور و مامان مثل همه مامان‌ها درس و مشق من را بررسیمی‌كرد.

آن موقع‌ها هميشه در رويا بودم، بيشتر وقت‌ها كه زير درخت سيب دراز می كشيدم، بهدنيای بزرگ‌تری كه توی كتاب‌هايمان بود فكر می‌كردم.مامان نمی‌گذاشت با كسی دوستیكنم.

مي‌گفت: « اين رسم خانوادگی ماست » ، من هم تا بیست سالگی با هيچ كسی دوستنبودم.
او آرام آرام به من قبولاند كه وقتي بیست ساله شوم بايد رابطه‌مان با مردمشهر شمالی قطع شود و برويم در شهر جنوبی شال و شمع بفروشيم تا فراموش شويم.

من ابلهانه به او نگاه می‌كردم ، قادر نبودم بفهمم كه چرا زندگی‌‌ام با زندگیديگران فرق دارد.

گهگاهی با خودم فكر می كردم كه چرا عاشق نمی‌شوم و مامان‌بزرگ می‌گفت: «اين رسمخانواده ماست

***

بالاخره آن روز بد رسيد. پانزده  سالگی در خانواده ما يعنی سن عاقل بودن. ديگر می‌شدكه من همه چيز را بدانم.

مامان رو به من كرد و گفت: «درخت پنج سال ديگر سيب می‌دهد

ديگر از پرسيدن اين كه چرا هر بیست سال و چرا يك سيب؟ خسته شده بودم. در واقع زيادفكر نمی‌كردم؛ بيشتر دنبال اين بودم كه بنشينم و در كتاب‌هايم غرق شوم.

گاهی در اين فكر بودم كه بعدها چه كاره شوم؟ شال ببافم يا شمع بسازم؟ اصلاًمی‌شود سفر كنم برای پيدا كردن دنيای متفاوتم؟

و آن روز مامان گفت، مامان‌بزرگ هم بود. آنها نشستند و راز بزرگ زندگی‌مان راگفتند و خوب می‌دانستند كه من پنج سال وقت دارم كه با خودم كنار بيايم.

***

ما با كلاغ‌ها كنار آمده بوديم. در واقع می‌شود گفت آنها تنها دوست‌های من محسوبمي‌شدند. از صبح تا شب لای درخت‌ها قايم می‌شدند و با چشم‌های براقشان غرق رفتارعجيب ما می‌شدند.

ما مواظب باد و بوران و ملخ و شته بوديم و مواظب آنها. ما درخت سيب را عينبچه‌مان نگه‌داری می‌كرديم. من هم ساعت‌های خلوتم را می‌نشستم و به آنها نگاهمی‌كردم. توی خيالم آنها تنها نجات‌دهندگان من بودند. يك بار آرزو كردم كهمی‌توانستم به آنها چيزهای براق و طلايی ببخشم به اين شرط كه جمع شوند و مرا باخودشان ببرند. مي‌خواستم توی يكی از شال‌های مادربزرگ بنشينم و از آنها بخواهمچنگول‌هايشان را بيندازند توی درزها و من را بدزدند.

پانزده سال اول حتی صدايشان می‌كردم و لای درخت‌ها اين چيزها را به آنهامی‌گفتم.

از مامان می‌پرسيدم: «كلاغ‌ها حرف آدم را می‌فهمند؟» او گمان می‌كرد اين‌طورنيست.

اما آن روز، درست در جشن تولد پانزده سالگی‌ام يكی از آنها، نزديك ما، كنار درخت سيبهمه‌چيز را شنيد. قسم می‌خورم كه آنها پنج سال تمام راز ما را دهان به دهان كردند وبه انتظار نشستند.

من آن روز اين اتفاق را نفهميدم و آنها همچنان برايم دوستانی ماندند كه لابه‌لایدرخت‌ها برايشان حرف می‌زدم. ما آن روز كيك خورديم. مامان من را در آغوش كشيد و رازرا گفت. من دربیست سالگی‌ام دنبال كلاغ‌ها می دويدم كه بدانم سيب به منقار كدامشاناست؟

آن قدر زياد بودند كه نمي‌شد همۀ آنها را ديد. همه دربارۀ كلاغ‌ها حرف مي‌زدند وما ترسيده بوديم. دعا دعا كرديم كه هيچ‌كس سيب را نبيند. از تصور اين كه كلاغ‌هاسيب را خورده‌اند مورمورمان شد و ساعت‌ها گريه كرديم.

آن روز غمگين‌ترين روز زندگی‌‌ام بود؛ شايد غمگين‌تر از روز تولدپانزده سالگی‌ام.

هراس‌های ما هيچ فايده‌ای نداشت. همۀ كلاغ‌ها رفتند. ما تا چند روز احتمالات رابررسی كرديم. اينكه شايد سيب در دريا بيفتد و يا شايد سيب را خورده باشند و اينكهشايد آدم‌ها سيب را ببينند و بيايند سر وقتمان.

حالا هر سه تايمان كار می‌كرديم. من سيب نقاشی می‌كردم و تابلوهايم رامی‌فروختم. ما به شهر شمالی می‌رفتيم، چون ديگر لازم نبود چيزی را پنهان كنيم . منبرای بیست سال آينده‌ام برنامه‌ريزی كردم. ما بايد از درخت محافظت می‌كرديم. ما دورتا دور آن را سيم خاردار كشيديم.

مدرسه كه می‌رفتم توی كتاب‌هايمان خوانده بودم كه آدم‌ها درخت‌های سيب را طردكرده‌اند و پس از آن بوده كه درخت‌های سيب دنيا را طرد كرده‌اند و حالا تنها يكدرخت سيب باقی مانده است.

مامان‌بزرگ می گفت: «نمی‌دانم از كی و چه‌طور نگهداری از درخت به خانواده ماواگذار شده است

در واقع افسانه‌ها حاكي از آن بودند كه در مقطعي از زمان، آدم‌ها، ميوه‌های ديگررا به سيب ترجيح داده‌اند و درخت‌ها آن قدر سنگين شده‌اند كه شاخه‌هايشان شكسته وسيب ها پلاسيده و گنديده شده‌اند. اين بوده كه يك شب تمام درخت‌های سيب خشك شده‌اندو پس از آن مزه سيب فراموش شده است.

آن روزها من، مامان و مامان‌بزرگ داشتيم با كارهايمان خاطرات سيب را زنده نگهمی‌داشتيم.

نقاشي‌هايم خوب می‌فروختند،  حتي كتابی نوشتم در بارۀ سيب و اين شد كه باز مردميادشان آمد كه مدت‌هاست نمی‌دانند  سيب چه مزه ای دارد!

ديگر از آن حس‌های قديمی خلاص شده بودم. چيزهايی می‌دانستم كه نمی‌شد گفت بهخاطرشان كشف دنيا را فراموش كرده بودم. كلاغ‌ها به خاطر كوچ دسته‌جمعی‌‌شان آنقدر بد شده بودند كه همه، هميشه از آنها به بدی ياد می‌كردند. هيچ‌كس آنها را دوستنداشت. اما من انگار بين آنها و خودم چيزهای مشتركي را كشف كرده بودم. آنها بازآمدند و ما آنها را بخشيده بوديم، اما ديگر كمين كردن فايده‌ای نداشت با آن همه سيمخاردار.

يك روز كه تقويم را ورق زدم، ديدم كه به چهل سالگی نزديك شده‌ام و مامان شصت ساله ومامان‌بزرگ هشتاد ساله است. هر سه‌تايمان رفتيم  زير درخت ايستاديم. سيب كه افتادمامان‌بزرگ آرام‌آرام تحليل رفت.

من و مامان او را همراه با سيب خاك كرديم و منتظر نشستيم تا دختری از زمينبرويد.

دختر كه روييد مامان آن را بغل كرد و من را تنها گذاشت. او خوب می‌دانست كه قراراست ساعت‌ها گريه كنم.

مامان گفته بود. مامان در جشن تولد پانزده سالگی ام گفته بود كه من يك سيب هستم. كههمه ما سيب هستيم و وقتي از درخت می افتيم شبيه آدم‌ها و نگهبان درختمی‌شويم.

http://hamshahrionline.ir/News/?id=75905

 

 

 

 

نقدی بر داستان درخت و دختر

 

     داستان درخت و دختر شرح زندگی خانواده ای  است سه نفری که از یک مادر بزرگ، مادر و دختر تشکیل شده است. این خانواده به دور از جمعیت شهر زندگی می کنند و در خانه خود درخت سیبی دارند که تنها درخت سیب دنیاست و هر بیست سال سیب می دهد. آنها خانواده مرفهی نبودند و زندگی خود را با فروش شمع و شال هایی با طرح سیب می گذراندند. مادر بزرگ و مادر نگرانند که مبادا کلاغ ها تنها سیب روی درخت را بدزدند و مبادا دیگران از وجود این درخت آگاه شده و آن را نابود کنند. این درخت برای آنها بسیار با اهمیت است آنها معتقدند که دیگر طمع و مزه سیب برای همه فراموش شده است. دختر تا 15 سالگی راز اهمیت درخت سیب و راز این همه تفاوت با دیگران و دوری از جمعیت را نمی دانست. در آخر زمانی که دختر 40 ساله شد فهمید که یک سیب است و با افتادنش به زمین نگهبان درخت سیب شده است.

     در این داستان تضادهای زیادی دیده می شود، تفاوت های بین این خانواده و اجتماع، نوعی از این تضاد را نشان می دهد. این صورت، که خانواده ای منزوی و درون گرا را نشان می دهد و خانه ای دور از جمعیت شهر دارند و دختر خانواده نباید با دیگران رابطه و دوستی داشته باشد و مخصوصاً وقتی به سن بیست سالگی رسید باید رابطه خود با مردم شمال شهر را قطع کند تا فراموش شود.

     در این داستان علاوه بر تضاد مسائلی به دور از واقعیت هم دیده می شود. به عنوان مثال درخت سیبی که تنها درخت سیب دنیاست، این درخت سیب هر بیست سال یک سیب می دهد، دختر خانواده نباید عاشق شود زیرا این رسم خانوادگی آنهاست و در آخر اینکه این دختر یک سیب بوده که با افتادنش از درخت به صورت انسان، نگهبان درخت سیب شده است.

     در داستان شباهت هایی با جامعه بیرون نیز دیده می شود، همانند دور هم غذا خوردن اعضای خانواده، گردش به این ور و آن ور شهر و بررسی کردن درس و مشق دختر توسط مادر مانند همه مادرهای دیگر.

     به نوعی در قسمت هایی از داستان می توان تعصب و تقلید کورکورانه از گذشتگان را بدون دلیل مشاهده کرد. برای مثال در این داستان دختر تا سن پانزده سالگی با وجود کنجکاوی زیاد نمی دانست علّت این همه نگهداری و مراقبت از درخت سیب چیست؟ او زمانی که از مدرسه می آمد تا عصر بدون آنکه بداند چرا، مراقب درخت سیب بود. او در مورد هر چه که سؤال می کرد باید با چنین جواب هایی رو به رو می شد: زندگی ما همین طور است، این رسم خانوادگی ماست، باید این طور شود و باید آنگونه گردد. با این وجود این نوع زندگی نتوانسته بود بر نوع تفکر دختر تأثیر گذارد زیرا او دوست داشت با دیگران ارتباط بر قرار کند و او برای زندگی آینده اش برنامه ریزی می کرد.

     برداشتی که می توان از این داستان کرد می تواند به این صورت باشد که منظور از سیب همان سرشت پاک انسانهاست که در دنیای امروز این پاکی در حال کمرنگ شدن است. در داستان مطرح شده بود که مزه سیب دیگر فراموش شده است و این عبارت می تواند شاهدی بر این مطلب باشد. این مشکل به طور کلی در خانواده های مرفه امروزی بیشتر از خانواده های سنتی دیده می شود. نگرانی خانواده از گزند درخت سیب می تواند نشان دهنده این باشد که آنها که آنها نگرانند که مبادا پاکی دختر آنها توسط جامعه بیرون از بین برود و مبادا نفس ناپاک بسیاری از آنها باعث شود که از دختر خانواده یا همان پاکی آنها سؤ استفاده شود. در آخر رازی که عنوان شده این بوده است که دختر همان سیب بوده از زبان افتادنش از درخت به صورت انسان نگهبان درخت سیب شده و می توان از این راز اینگونه برداشت کرد که سیب همان دختر یا سرشت پاک خانواده است که باید حفظ شود.

|+| نوشته شده توسط shivakh در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390  |
 ادبیات علم است یا هنر؟

ادبیات علم است یا هنر؟ این سوالی است که تا بحال بارها و بارها مطرح شده و نظرات متفاوتی هم درباره آن داده شده است. عده ای آن را بیشتر وابسته به علم می دانند، عده ای آن را نزدیک تر به هنرمی شمرند. برخی نیز آن را آمیخته ای از هم علم می دانند هم هنر.حال خوب است که قدری به بررسی این موضوع بپردازیم. ابتدا معنای علم و هنر و تفاوت و تشابه آن را مطرح می کنیم تا بتوانیم با دید بازتری به سوال مطرح شده پاسخ دهیم .

 

     هنر در مفهوم عام عبارت است از مجموعه قواعدی برای دستیابی به یک هدف معین یعنی زیبایی، جمال، خیر، سود و منفعت و... (صلیبا، 1370) (1)و معنای عام علم، نگرش عالمانه به مسائل پیرامون و وسیله ای برای اصالت ،اصلاح  و کشف حقایق طبیعت است.در مورد شباهت علم و هنر دکتر شریعتی دیدگاه جالبی دارد به این صورت که علم آن چیزی است که وجود دارد، باید آن را پیدا کرد ولی هنر وجود ندارد بلکه زمانی که انسان لزوم بودنش را احساس می کند آن را به وجود می آورد.هدف هنر انتقال احساس به دیگران است و یک هنرمند به واسطه احساس خویش هنر خود را خلق می کند ولی در علم هدف کشف حقایق طبیعت است و در این کشف این عقل و منطق است که با استفاده از شواهد مستدل آنچه که واقعیت دارد انتخاب می کند نه عاطفه و احساس.

 

     برخی افراد دارای زمینه و استعداد برای یادگیری هنری هستند و می توانند راحتتر از افرادی که این استعداد را ندارند آن را در خود پرورش دهند. این پرورش دادن هنر یا انتقال دادن و آموزش به دیگران همان پرورش و انتقال علم آن هنر است و لی این علم هنر متفاوت است از علمی که ما به صورت عام آن را تعریف کردیم. در علم هنری، خطا و رفتن راه اشتباه  آنقدرها گران تمام نمی شود ولی برای علمی که ما آن را تعریف کردیم بهای آن خطا حتی می تواند منجر به مرگ شود برای مثال اگر نقاشی در کشیدن تابلوی خود اشتباه کند حداکثر ضرر او می تواند به فروش نرفتن آن تابلو باشد ولی خطای بسیاری از کسانی که قبل  ازبرادران رایت سعی در کشف چگونگی پرواز کرده بودند منجر به مرگشان شده بود.به گفته دیگر درهنر می توان از راه آزمون و خطا عمل کرد ولی در علم باید با استفاده از شواهد و مدارک  قوی و مستدل عمل نمود.باوجود تفاوت هایی که در باره علم و هنر مطرح شد باید گفت در نهایت هدف هر دو کشف حقایق است البته در علم بیشترکشف حقایق مادی و در هنر بیشتر حقایق انتزاعی.

 

     عبدالحسین آذرنگ درباره شباهت و تفاوت علم و هنر می گوید: "هنر آنجا که بحث تأثيرپذيري از طبيعت وروايت آن مطرح مي‌شود بسيار به علم نزديک است و آنجا که صحبت از بيان احساسات و روايت تجارب احساسي  مي‌شود بسيار با آن در تضاد. چرا که علم صحبت از بيان نتيجه‌گيري‌هاي عقلي و مستدل از ديده‌ها وشنيده‌ها مي‌کند و هنر از بيان احساسات شخصي سخن مي‌گويد. ولي شايد نتوان مرز علم و هنر را به خوبي مشخص کرد. دانشمند تا آنجا که براي رسيدن به هدف شناخت، ابزارهاي متناسب و شيوه‌هاي ظريف ابداع مي‌کند هنرمند است وهنرمند تا آنجايي که براي رسيدن به هدف آفرينش هنري خود در پي معرفت  به جهان بر مي‌آيد، دانشمند است" (آذرنگ،1363) (2).

 

     حال که تا اندازه ای درباره علم وهنر مطالبی مطرح شد خوب است به بررسی شباهت و تفاوت های آنها با ادبیات بپردازیم. در مقایسه علم و ادبیات می توان سه زمینه هدف،روش و موضوع را بررسی کرد. علم، حقایق و رابطه مادی اشیا را کشف می کند اما ادبیات احساس و عواطف را بیان می کند(هدف). علم با استفاده از شواهد و آزمایش به اهدف خود می رسد اما ادبیات با استفاده از نظم و نثر (روش). از دیدگاه موضوع می توان ادبیات را به علم نزدیک دانست زیرا ممکن است هدف یک بحران در جامعه باشد که هم در ادبیات هم در علم مشترک باشد ولی ادبیات از دید روابط انسانها به قضیه نگاه می کند و علم از دید روابط مادی بین اشیا(موضوع).

 

     حال به مقایسه ادبیات و هنر می پردازیم. تولستوی می گوید :"هنگامی که هنرمند با قصد انتقال حسی که خود تجربه کرده، آن را در خود برانگیزد و به یاری علائم ظاهری مثل حرکات، اشارات، خطها، رنگ ها، صداها، کلمات و نقشها سعی کند تا آن را منتقل نماید، هنر شکل می گیرد."(3) و این همان کاری است که یک شاعر و یا نویسنده نیز انجام می دهد. ادبیات و هنر هر دو جلوه ای از زیبایی و بیانگر احساسات، عواطف، تخیل و اندیشه هنرمنر،شاعر یا نویسنده هستند و تفاوت آنها در ابزار بیان است. برای مثال یک نوازنده با نت ها و ساز خود احساس و عواطف خود را به دیگران منتقل می کند ولی یک شاعر و نویسنده با  کلمات و آرایه ها در قالب نظم یا نثر،به هدف خود می رسد.

     در آخر می توان گفت ادبیات را نمی توان تک عنصر دانست زیرا هم شاخه ای از علم است هم هنر. با این حال باید گفت ادبیات به هنر نزدیک تر است تا به علم. در ادبیات وجود هنر را به وضوح می توان دید ،همان نمود زیبایی و جلوه کلام ،و لی ااگر بخواهیم هدف کلی ادبیات را بیان کنیم به علم نزدیک است زیرا هر دو در پی حقایق کشف حقایقند.

 

منابع:

1-صلیبا، جمیل . واژِه نامه فلسفه . کاظم برگ نیسی و صادق سجادی. شرکت سهامی انتشار، تهران 1370.

2 - آذرنگ، ع (1363). تاريخ و فلسفه علم. انتشارات سروش. طهران

3-لئون تولستوی، هنر چیست،ترجمه کاوه دهگان، نشر امیر کبیر 1356

 

http://medrc.sums.ac.ir/researchunits/cultural/elmofarhang/meaning/

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%8C_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D9%88_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86 

http://www.thought-way.com/viewer.php?id=77

http://sepanta-minoo.persianblog.ir/post/13

 

|+| نوشته شده توسط shivakh در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390  |
 نقد عملی بر شعر "به فردا"

 

به فردا

به گلگشت جوانان

یادمارا زنده دارید ای رفیقان ،

که ما در ظلمت شب

زیرِ بال وحشی خفّاشِ خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایۀ انگشتر فردا .

 

 

ولی ما دیده ایم اندر نمای دورۀ خود

حصار ساکت زندان

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را .

و رنجی کاندرون کورۀ خود می گدازد آهن تن ها ،

 

 

طلسم پاسدارانِ فسون ، هرگز نشد کارا

کسی از ما

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران!

گواهِ پایمردی های ما

گواه عزم ما

   کز رزم ها

         جانانه تر شد !

 

محمد زهری

 

 

     شعر "به فردا" نشان از چالشی است میان مرگ و زندگی، البته نه از روی روند عادی طبیعت بلکه توسط انسانهایی که زمام قدرت را به دست گرفته و برای ماندن بر صدر قدرت انسانهای ضعیف تر را نابود می کنند و با ایستادن بر روی اجساد کشته شدگان بالا و بالاتر می روند. دراصل می توان گفت این شعر متعلق به موقعیتی است که در یک سرزمین، مردم در خفقان کامل زندگی می کرده اند و جوانان و افراد غیور آن سرزمین برای نجات مردم خود ،خود را به کشتن می دادند تا تاریکی شب را تبدیل به روشنایی روز کنند و فردایی با آرامش به مردم خود تقدیم کنند. حال اگر در این سرزمین مردم به راحتی زندگی می کنند باید زندگی خود را مدیون شجاعت ها و دلاوری های آن جان های از دست رفته باشند.

 

     در بند اول شعر تضاد هایی دیده می شود و باید گفت این تضاد ها تا بند آخر هم ادامه دارد. تضاد هایی چون گلگشت و زنده، ظلمت شب و صبح روشن. این بند در واقع حاکی از این است که فردای مردم سرزمین و صبح روشن یا آزادی آنها بوسیله جوانانی که در ظلمتی که توسط قدرتمندان فاسد و ستمگر، شکنجه می شدند ساخته شده و در این بند به گلگشت جوانان یا خاک پاک شهیدان قسم داده شده که با اینکه آنها دیگر وجود ندارند ولی مردم باید یاد آنها راهمیشه زنده نگه دارند.

     در بند دوم نیز تضاد در لغات ساکت و نغمه ، زندان و زندگانی و همچنین کوره و آهن دیده می شود . این بند نمایی از دوره ای را نشان می دهد که خفقان مانند حصار ساکت زندان نشان داده شده است که نغمه های زندگانی را می فشرد یعنی قدرت بیان و زندگی آزادانه را از انسان ها می گیرد و رنج وارده تنی که مانند آهن محکم است می گدازد و آب می کند.

     در بند سوم تضاد هایی منفی و مثبت دیده می شود مانند پاسداران فسون و دشمن که به صورت منفی در مقابل صبح و خنده، نوش و جوشش،پایمردی و عزم به صورت مثبت قرار می گیرد یعنی در آخر نیرنگ و حیله های انساهای فاسد و خونخوار در مقابل شجاعت و اراده محکم دلاوران سرزمین کارا نبوده و در آخر با این صبر و استقامت و جوانمردی ، سرانجام صبح با خنده بر بام ها می تابد یعنی آزادی نصیب مردم می گردد و نوش درون جام ها می جوشد یعنی شادی به سرزمین باز می گردد و غم ها به پایان می رسد.

     در در دنیا همیشه افرادی وجود دارند که حاضرند برای در دست داشتن قدرت ،سد راه آزادی مردم دیگر شوند و آنها را نابود کنند و در هیچ مملکتی خوشبختی مردم بدون رنج و زحمت و جانفشانی عده ای که مبارزه می کنند تا مردم خود را نجات دهند بدست نمی آید. در آخر می توان اینگونه از شعر برداشت کرد که خواننده ای که این شعر را می خواند باید به فکر فرو رود و هیچگاه به خود برای موقعیتی که دارد مغرور نشود زیرا اگر ما بخواهیم به تنهایی و بدون کمک دیگران زندگی کنیم راهی از پیش نخواهیم برد و به هر موفقیت و پیروزی که دست می یابیم قطعا" اینها به تنهایی بدست نیامده بلکه با کمک و فداکاری انسانهایی بوده که باید همیشه یادشان را زنده نگاه داریم و آنها را فراموش نکنیم .

 

 

|+| نوشته شده توسط shivakh در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390  |
 ادبیات چیست؟

   

     درهر هنری ماده ای خام برای آفرینش آن بکار برده می شود .برای مثال در موسیقی نیاز به هماهنگی در صوت ، در نقاشی نیاز به رنگ ، برای مجسمه سازی نیاز به سنگ و گچ و برای خلق یک اثر ادبی نیاز به زبان است. در زبان ادبیات واژه ها به صورتی زیبا و دلنشین در قالب هایی هنری بکار برده می شوند تا سرانجام اندیشه، احساس و آرزوی نویسنده یا شاعر تصویر سازی شده و به بهترین صورت ممکن به خواننده منتقل شود. بنابراین کسی که قصد نویسنده یا شاعر شدن دارد باید اندیشه ای بالا، احساس و تخیلی نیرومند داشته باشد و از رمز و راز ادبیات بخوبی مطلع بوده تا بتواند اندیشه و احساس خود را هنرمندانه به رشته تحریر درآورد. حال باید دانست براستی ادبیات چیست و تقسیم بندی عناصر ،انواع و اشکال آن به چه صورت است؟

     از نظر لغوی ادبیات از ریشه دو حرف "دب" تشکیل شده است. در لغت نامه دهخدا ادبیات به صورت لغوی، دانش های متعلق به ادب، علوم ادبی، اثر ادبی، فرهنگ و دانش معنی شده است . در اصطلاح ،ادبیات نام دانشی است که در گذشته شامل علومی مانند لغت،معانی،صرف،نحو،بیان،بدیع،قافیه،عروض،قوانین،خط و قوانین قرائت بوده است.

     دکتر عبدالحسین زرین کوب می نویسد:" بطور کلی ادبیات آنگونه سخنانی است که از حد سخنان عادی برتر و والاتر بوده و مردم آن سخنان را در خور ضبط و نقل دانسته اند و از شنیدن آنها دگرگون گشته اند و احساس غم و شادی یا لذت و الم کرده اند."

     هر اثر ادبی در هر نوعی که باشد باید در بر گیرنده چهار عنصر باشد تا بتوان آن را یک اثر ادبی نامید.این عناصر عبارتند از : عاطفه،معنی،لفظ و خیال.

     عواطف انسانی از گذشته تا بحال غیر قابل تغییر بوده است. مفاهیمی مانند دوستی، عشق، وفاداری و ... در همه آثار ادبی از گذشته دیده می شده است و پیاده کردن آنها در آثار باعث تاثیر بخشی زیادی در خواننده می گردد این عنصر بیشتر در شعر استفاده می شود.

     رکن بارز آثار ادبی و اساسی ترین عنصر ادبیات معنی است زیرا هر شاعر یا  نویسنده ایی که حرفی برای گفتن داشته باشد و بخواهد اندیشه و احساسات خود را به رشته کلام درآورد باید  از این خمیر مایه استفاده کند تا آثارش قابل فهم باشد.

     اسلوب نیز عنصری با اهمیت در ادبیات است زیرا برای اینکه یک شاعر یا نویسنده اثر ادبی خلق کند باید طبق اصولی این کار را انجام دهد و نباید خارج از چهار چوب لازم عمل کند.

     خیال عنصری دیگر در ادبیات است که در داستان ها و اشعار به وضوح قابل مشاهده است. عنصر خیال به اثر ادبی هیجان و زیبایی خاصی بخشیده و تصویر سازی را برای خواننده آسان تر می سازد.

     گذشتگان به صورت کلی آثار ادبی را به صورت ظاهری آن تقسیم بندی می کردند. این اشکال عبارتند از: نظم یا شعر دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی نقل می کند: "شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."نظم در صورت قالب های قصیده، غزل، مثنوی، قطعه، شهر نو و... دیده میشود و نثر که به سه قسمت ساده، مسجع و متکلف تقسیم بندی شده است.

 

     شاعر و نویسنده در هر دو شکل ادبی پیام خود را به خواننده می رساند اما به علت اینکه در شعر ،هدف علاوه بررساندن پیام ، تاثیر گذاری و لذت بیشتر است و بطور کلی شعر از زیبایی و لطافت بیشتری نسبت به نثر برخوردار است دارای جذابیت بیشتری برای خواننده است.

 

از نظر مفهوم درونی ادبیات به چهار دسته کلی حماسی، غنایی، نمایشی و تعلیمی تقسیم می شود.

 

ادبیات تعلیمی
 تعلیم به معنی آموزش دادن است و یکی از مهم ترین و قدیمی ترین انواع ادبی است و هدف آن دادن آموزش است.

 در معنای عام  ادبیات تعلیمی به آثاری گفته می‌شود که موضوع آن مسائل اخلاقی، عرفانی، مذهبی، اجتماعی، پند و اندرز، حکمت و ... است.

 

ادبیات غنایی
غنا در لغت  به معنای آواز خوانی و سرود است. شعرهای عاشقانه، فلسفی ، مذهبی، عرفانی ، هجو، وصف طبیعت و مدح همگی از جمله شعر های غنایی اند.

 

ادبیات نمایشی

نمایش یا درام در لغت به معنای بازنمودن است. این نوع ادبیات به دو نوع تراژدی و کمدی تقسیم می شود.در ایران از گذشته تعزیه به عنوان کهن ترین نمایش ها در قالب تراژدی بکار می رفته است.

 

ادبیات حماسی
حماسه در لغت به معنای شجاعت و دلاوری است . ادبیات حماسی آرزو های بزرگ هر ملت را در باره مذهب، اخلاق ، زندگی ، مرگ و ... بیان می دارد.

       از آنچه از ابتدا بیان شد می توان نتیجه گرفت که ادبیات از گونه های هنر است که شاعر یا نویسنده با عواطف و احساسات، تخیلات و مهارت ها ی خود اثری ادبی را خلق می کند . در فرهنگ ایرانیان آثاری ادبی به عنوان غنی ترین آثار به یادگار مانده اند که از جمله آنها می توان مثنوی مولوی، بوستان و گلستان سعدی، غزلیات حافظ را نام برد. ما نیز باید سعی بر این داریم تا با درک درست این آثار ارزشمند، درب های ادب و فرهنگ خود را برای مردم تمام دنیا باز کنیم تا آنها نیز از این میراث جاودان بهره مند گردند.

 

منابع:

 

لغت‌نامه دهخدا

      نقد ادبی، عبدالحسین زرین کوب، تهران، انتشارات امیرکبیر1361

 

http://www.siddiqi.at/language/adab&adabiat.htm

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=157442

 

http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=13995


http://www.noteahang.com/forum/archive/index.php?t-2508.html

http://urmia2009.persianblog.ir/page/8

http://forum.gigadl.net/showthread.php?t=2441

 

http://www.lifeofthought.com/b16.htm

|+| نوشته شده توسط shivakh در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390  |
 
 
بالا